پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان |
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
...
ملیحه ؛ طی مدتی که توی مقر بود به دلایا امنیتی یا شاید هم تشکیلاتی و طی دوره ی آموزشی یا بهتره گفته بشه آموزشی ؛ از ارتباط با دنیای بیرون محروم بود و اصطلاحا" در قرنطینه به سر میبرد . یکی دو بار تلفنی با هم صحبت کردیم و اون ظاهرا" از شرایطش راضی بود و منتظر تموم شدن این دوره . من توصیه های لازم رو به دوستان اونجایی کرده بودم که مراقب روحیات لطیف و صدمه دیدش باشن و شرایط رو بهش سخت تر از اینی که هست نکنن . اما محیط اردوگاه مناسب نوع زندگیش نبود و میدونستم که داره اذیت میشه .
تا اینکه تلفن در اختیارش گذاشتن و اجازه ی ملاقات حضوری بهم دادن . با شوق زیادی برای دیدنش رفتم و اون هم استقبال خیلی گرمی ازم کرد . همدیگه رو در اغوش گرفتیم و بوسیدیم و توو همون نگهبانی با هم نشستیم و حرف زدیم .
برام از مسیر خروجش ، سختی ها و عذاب هایی که متحمل شده بود گفت و اینکه توو اردوگاه چی بهش گذشته و اوضاعش چطوره . و یکی از سنگین ترین و مهیب ترین خبرهای ممکن رو بهم داد و اون اینکه به هنگام خروج از منطقه ی مرزی داخل عراق مورد آزار و اذیت یه مرد عرب قرار گرفته و خیلی از این بابت شاکی و ناراحت و افسرده شده بوده . من با این خبر هم شوکه شدم و هم متعجب و درمونده و بهم ریختم و تصمصم گرفتم پیگیر بشم تا اون شخص رو پیدا کنم ...
چند روز بعد کمی لوازم و فلاش اینتر نت براش گرفتم و فرستادم و اون مشغولیات پیدا کرد . فیس بوکش رو فعال کرد و بماند که جوگیر شده بود و چن تا عکس با لباس پیشمرگی و اسلحه انداخته بود که بعدا" بهش توصیه کردم اونا رو ورداره چون میتونه موجب سوء استفاده ی تبلیغاتی قرار بگیره .
یه چن روزی دوباره به بهانه های واهی ارتباطش رو باهام قطع کردن تا اینکه خودش بهم خبر داد که با خروجش موافقت کردن و میتونه برای زندگی داخل شهری بیاد بیرون . من خوشحال شدم که بدون جنگ و دعوا این کار صورت گرفت و با حواشی کمتری میتونم بیارمش بیرون . خوشبختانه اون روزها دست و بالم کمی باز بود و میتونستم ازش مراقبت کنم . شبها میبردمش خونه ی یکی از دوستان که محیط خونوادگی داشتن و فارس زبون بودن و روزها با هم توی شهر میچرخیدیم و کمی خرید میکردیم و مفصل گپ میزدیم .
بعد از دو سه روز ؛ لازم بود براش شرایط گرفتن اقامت از اداره ی مهاجرت اینجا ؛ مواجهه با اداره ی پلیس ، شرایط اجتماعی و فرهنگی جامعه ی سنتی شهر سلیمانیه و شرایط دیگه ی کار و زندگی رو توضیح بدم . بر حسب تجربیات و دانسته ها و اتفاقات مشابه گذشته بهش گفتم که امکان زندگی مستقل یه زن فرار کرده از ایران اونم فارس زبون فوق العاده سخت و تقریبا" میشه گفت غیر ممکنه و از هر طرف با مشکلات و نابسامانی مواجه میشه . بهترین و مناسب ترین حالت اینه که با یکی از اعضای خونواده ش باشه یا اینکه حداقل همسری حتی صوری اختیار کنه تا به پشتوانه ی اون براحتی بتونه خونه داشته باشه ، کار پیدا کنه ، و بدون مشکل مسایل قانونی اقامتش رو پیگیری کنه . اینجوری بعد از مدتی کوتاه میتونست رو پاهای خودش وایسه و مستقل بشه .
ملیحه یه دوست اینترنتی یکساله داشت که عراقی بود و توی همین شهر زندگی میکرد و از علاقه شون به هم برام گفته بود . توو این چن روز هم باهاش در ارتباط بود و میخواستن در اولین فرصت همدیگه رو ببینن . به مَلی گفتم برای این مسئله بهتره با همین دوستش بهوتوافق برسن و اون ازش حمایت قانونی کنه و من هم که هستم و دنبال بقیه ی کارهاش میافتم . اما اون گفت که خیلی خوب نمیشناسدش و نمیتونه بهش اطمینان کنه .
به همین دلیل گزینه ی دیگه ای غیر از من نمونده بود برامون و این پشنهاد رو هم سریع قبول کرد و ما با هم به توافق رسیدیم که ازدواج صوری کنیم و بعنوان زن و شوهر همه جا خودمون رو معرفی کنیم و دنبال کارهاش باشیم . با یه سری توافق های اولیه ؛ اولویت رو گذاشتیم برای پیدا کردن خونه و کم کم توی شهر دست توی دست هم به دوستان معرفی شدیم .
اون احساس راحتی در کنارم داشت و من هم از مصاحبت ، همراهی و درکنارش بودن به یه آرامش نسبی داشتم میرسیدم و سرم مشغول درست کردن یه زندگی مشترک موقتی اما با ظاهری حقیقی بود ...
تا اینکه به عروسی یکی از دوستان دعوت شدیم و شبش قرار شد بریم خونه ی یه دوست دیگه و بعد از چندین روز با هم بودن ؛ شبی رو در کنار همدیگه باشیم ...
« ادامه داره »
" مَلی " یه زنه که برای مدت کوتاهی از مسیر زندگیم عبور کرد . زنی که توی غربت و تنهایی ؛ بهم طعم آشنایی ، هم زبونی و همآغوشی داد .
همون قدر که شروع اشنایی و ارتباطش عجیب و سریع بود ؛ آخر و عاقبتش هم عجیب و شوک آور بود .
اون با دوستی و اعتماد وارد جزئی ترین و خصوصی ترین لایه های زندگی شخصیم شد و با نفرت و عداوت از زندگیم خارج شد ...
از اونجایی که خیلی چیزا بهم داد که خوشآیندم بود و خیلی چیزا ازم گرفت که ضد حال شدیدی بهم زد ؛ و همچنین سعی در تخریب شخصیتم و لکه دارکردن حیثیتم داشت ؛ بهتر دیدم بعنوان بخشی مهم از ترانه ی سرنوشتم ماوقع رو بنویسم و به یادگار بذارم .
نوشتن این خاطرات ، نه برای قضاوت دیگران و نه برای توجیه عملکرد خودم ؛ بلکه صِرفا" برای ثبت و ضبط در تاریخچه ی زندگیم انجام میگیره و در نهایت صداقت ، بدون محدودیت و معذوریت ، و حتی بدون سانسور تعریف و توصیف میشه . نه در این مورد بخصوص بلکه در تمامی وجوهات زندگی نامه نویسی م ؛ ترجیح میدم قلمم بی پرده و لخت باشه . اینجوری بیشتر و بهتر میتونم خودم رو بنویسم ...
----------------------------------------------------------------------------
حدودای اوایل اسفند سال گذشته ( 90 ) ؛ یکی توی فیس بوک به اسم " مهتاب منیر " بهم درخواست دوستی داد . شروع صحبت و چت هم از طرف اون انجام گرفت و خودشو معرفی کرد و میخواست در خصوص شهر سلیمانیه که من توش زندگی میکنم و شرایط اومدن به اینجا باهام کمی مشورت کنه . آی دی اصلیش رو هم به اسم " مَلی علیار " بهم داد .
منم طبق روال همیشگی استقبال کردم و دوستیِ ما با چت های نسبتا" هر شبه که به یاهو مسنجر هم کشیده شد ، ادامه پیدا کرد . اون از شرایط سخت ، طاقت فرسا و نابهنجار زندگی مشترکش برام گفت که شوهرش آزارش میده ، کتکش میزنه ، تحقیرش میکنه و خونواده ش هم ازش حمایت نمیکنن و خلاصه با وجود عشق شدیدی که به دخترش داره ؛ ولی توی جهنم زندگی میکنه و میخواد ازش فرار کنه و بیاد اینجا ...
کمی باهاش وقت گذروندم تا بیشتر بشناسمش و بهش اطمینان کنم . اما اون هر روز بی طاقت تر و داغون تر از قبل میشد و برای فرار و خارج شدن خیلی عجله به خرج میداد . از اونجایی که شرایط نسبتا" مشابه در زمان خروج منو داشت البته از نظر داشتن خانواده و بچه و دلبستگی ؛ خیلی تلاش کردم منصرفش کنم . از عواقب فرار گفتم ، از سختی های مسیر خروج قاچاق ، از خطرات و ناملایمات پیش رو ، از غم تنهایی و غربت و اندوه ندیدن فرزند ، و از هزاران مصیبتی که امکان داشت دچارش بشه که میتونست خیلی بدتر از شرایط حال و حاضرش باشه .
اما به گوشش نمیرفت و اصرار و التماس بیشتری میکرد برای انجام خروجش از کشور .
من هم بلاخره تسلیم شدم و بعنوان یه حرکت خیر خواهانه و انساندوستانه ؛ حاضر شدم کمکش کنم . به دوستانی از چپ های اپوزیسیون کرد ایرانی معرفیش کردم و مقدمات سفر و خروج و ورودش رو به اینجا فراهم ساختم . اون خیلی سریع جابجا شد ، با مکثی اجتناب ناپذیر از مرز خارج شد و به مقر یکی از احزاب کُردی در اطراف شهر سلیمانیه منتقل و مستقر شد ...
« ادامه داره »
گذر از سال 90 برای من مُصادف شده با چند تعریف و تقریر :
- چهل و پنجمین بهار زندگیم قراره از راه برسه . بهارهایی که همیشه عاشق شون بودم و از نو شدن و زایش مجدد طبیعت لذت میبردم . اواخر فروردین ؛ 45 ساله میشم ولی گویا هنوز بالغ نشدم و مسیر طولانیی برای تکاملم در پیش دارم . امید دارم هنوز فرصت برای ارتقای دانش و فرهنگ و شعورم ؛ وجود داشته باشه ...
- یه سال دیگه ی پُر از محنت و اندوه ، دردِ جدایی و تنهایی ؛ و غربت و آواره گی گذشت . چهارسالی که به اندازه ی همه ی عمرم پیرم کرد . خستگی و فرتوتی در من مشهودتر شده و انرژی های ذخیره شده م رو به اتمامه . نیازی شدید به بهاری دلکش و فرح بخش در زندگیم دارم تا بتونم تجدید قوا کنم و جونی تازه بگیرم ...
- 33 سال تمام از حکومت ننگین و منحوس جمهوری اسلامی سپری شده و با وجود همه ی مخالفت ها ، مبارزات ، درگیری ها و حتی عدم مقبولیت های جهانی ؛ این رژیم جنایت پیشه و نامشروع به حیات دهشتناک خودش داره ادامه میده . انگار آب از آب تکون نخورده . حقیقتا" این چه مصیبتی بود که دامنگیر همه ی ما شد ؟!
تاریخ داره بد جوری دمار از روزگارمون درمیاره و روزگار نامراد هم ؛ گویا با ما سرِ ناسازگاریِ بیشتری پیدا کرده که هیچ تغییر و تحولی رو توو مسیرمون قرار نمیده ...
- برای سال آینده ؛ با اینکه نمیتونم خیلی دقیق و حساب شده برنامه ریزی کنم و استراتژی داشته باشم ، اما میدونم که چن تا کار خوب و ارزشمند و مفید خواهم کرد :
+ از کردستان عراق ؛ خارج نمیشم و همینجا می مونم . نوشتن کتابم رو شروع میکنم و به انتشار می رسونمش . و برای تاسیس یه انجمن فرهنگی مختص پناهجوهای ایرانی تلاش میکنم
+ تمام بهار رو برای چندمین بار منتظر همسر سابقم می مونم و اگه تا رسیدن تابستون ؛ نخواست یا نتونست بیاد کنارم ؛ یه زندگی ِ تازه رو شروع میکنم و برخلاف میل درونیم شریک دیگه ای برای خودم میگیرم .
+ از هر فرصتی برای ضربه زدن و مبارزه ی جانانه با رژیم شوم فعلی ، استفاده میکنم و اگه لازم بشه جونمم فدا میکنم . دیگه نمیتونم وجود بی وجودش رو تحمل کنم .
...
...
برای همه ی دوستانم ، عزیزانم ، ایرانی های اسیر و محبوس داخل کشور و آواره و تنهای خارج از کشور ، برای همه ی انسانهای خوب و مهربان و با شرافت ، برای حیوانات و نباتات و همه ی کائنات : آرزوی نیکی ، روشنایی و توفیق دارم

امروز مصادفه با زادروز شاعر موردعلاقه م ؛ فروغ فرخزاد .
متاسفانه من همزمان با او نبودم و وقتی رفتش من دو ماه ِ بعد تازه بدنیا اومدم . از 15 سالگی باهاش آشنام و بعد از اینکه یه انشاء در مورد زندگینامه ش نوشتم و مورد تشویق دبیر ادبیاتم قرار گرفتم ، هم عاشق فروغ و شخصیت و کارهاش شدم ؛ و هم عاشق ادبیات و شعر و موسیقی ...
در اصل بوسیله ی ارتباطی که با شعرهای فروغ و نوع نگاهش به زندگی و باورهای قشنگش پیدا کرده بودم ، بر خلاف مسیر و رشته ی تحصیلیم که علوم تجربی بود حرکت کردم و دایره ی محفوظات و دانسته هام رو بیشتر در حوزه ی ادبیات و شعر و داستان متمرکز کردم و امروز خیلی خوشحال و خرسندم که احاطه ی نسبتا" رضایت بخشی در این بخش کسب کردم .گرچه از تحصیلات آکادمیک در این حوزه باز موندم اما چیزی رو هم از دست ندادم .
... بله از فروغ میگفتم . شاعره ای زیبا ، جوان ، با احساس ، دارای روحی بلند و شخصیتی مهربان و استوار . در دوره ی کوتاه زندگیش ( 32 سال ) هم تحولات شگرفی در زمینه ی شعر بدست آورد ، هم در حوزه های دیگر هنری تونست عرض اندام کنه و حرفی برای گفتن داشته باشه ؛ و هم تجربیات ارزشمندی در طی سفرهای متعددش کسب کرد . عشق رو خوب درک کرد و شناخت ، با زندگی مشترک و همسرداری آشنا شد و علاقه و وابستگی به فرزند رو هم حس کرد .
فروغ راحت بود ، زنی مترقی و آزادیخواه ، هنرمندی که خارج از کلیشه های رایج در اِبراز احساسات عمیق و لطیف و ظریفِ زنانه ش ؛ بی محابا بود و از محدودیت ها و معذوریت ها بیزار .
با بیان آرزویی که او برای آزادی و برابری حقوق زنان داشت ؛ یادش رو گرامی میدارم و برای روحش آرامش و خشنودی آرزو میکنم :
« آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آنها با مردان است . من به رنجهایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان میبرند، کاملا واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آنها به کار میبرم . آرزوی من ایجاد یک محیط مساعد برای فعالیتهای علمی ، هنری و اجتماعی زنان است . »
پس از طی یک دوره ی نسبتا طولانی انفعالی که در غربت داشتم ، چند ماه خوب و مثبت و پُرکار رو پشت سر گذاشتم .
یکی از این کارهای ارزشمند و مفید ؛ تهیه ی برنامه ای رادیویی با عنوان " رادیو مهاجر " هست که اولین قسمت آزمایشی اون رو چند روز پیش با دوست دیگری آماده کردیم و روی فیس بوک منتشر کردیم . با اینکه کار پُرنقص و ایرادی از آب دراومد ؛ اما باتوجه به امکانات اندک ، بضاعت کم و تجربه ی ناچیزمون نسبتا خوب و جالب درست شد .
فکر میکنم بشه روش بیشتر کار کرد و بصورت جدی بِهِش پرداخت . لینکش رو برای یادگاری میذارم اینجا تا شاید مخاطب غیر فیس بوکی هم بهش نظری انداخت ...
اولین برنامه ی آزمایشی " رادیو مهاجر "
دوستی از من خواست برای درخواست پناهندگی به کشوری که خودش در اون زندگی میکنه ، یه کِیس بنویسم و بهش بدم تا اون پیگیر کارهام باشه ؛ که این از کار دراومد ...
پناهگاهی برای اندیشه ی آزاد ، روح آزرده و جسم خسته ام ؛ به من بدهید
این مصاحبه محصول زحمات دوستان فیس بوکی من در "" انجمن حمایت از پناهجویان ایرانی "" هستش و اشارات خوبی داره در مورد جزئیات بیشتری از سفری که میخوام برم ... پناهندگان ایرانی، پیام آور صلح، آزادی و عشق برای مردم جهان هستند "جویندگان آشتی" نام گروه مستقلی است که خود را نماینده ی بخشی از بدنه ی جامعه ی پناهجویان ایرانی می داند. ایرانیانی که برای بدست آوردن آزادی، امنیت اجتماعی و آرامشی نسبی سرزمین مادری خود را ترک کرده و به دور از یار و دیار در جامعه ای به نام جامعه ی پناهجویی پراکنده اند . که اهداف کلی خود را چنین بیان کرده اند : یک)پیام آور صلح، آزادی و عشق برای مردم جهان در برابر بدنامی ایران و ایرانی به واسطه ی حاکمیت استبدادیی که حامی ترور، خشونت و تجاوز است. دو) انعکاس صدای اعتراض میلیون ها ایرانی در برابر نحوه ی مقابله با آزادی اندیشه و بیان و سرکوب آزادی خواهی توسط رژیم جمهوری اسلامی سه)تبادل فرهنگی و آشنایی با اقوام، نژادها و ملیت ها بدون در نظر گرفتن تفاوت ها در زبان، رنگ و مذهب و همچنین بواسطه ی رسالت حرفه ای و شغلی شان ؛ به نوشتن کتاب، عکاسی، فیلم برداری و بخصوص سفرنامه نویسی هم خواهند پرداخت...
بعد از حدود سه سال درجا زدن و توقف بی حاصل در عراق ؛ دارم از اینجا میرم و سفر رویایی و طولانی خودم رو دنبال میکنم .
یه برنامه در قالب "" گروه جویندگان آشتی "" طراحی کردم و بزودی از طریق ترکیه وارد اروپا میشم و قراره دور دونیا رو با پای پیاده طی کنم .
گذشتن از حدود 80 کشور و صدها شهر کوچک و بزرگ ؛ علاوه بر اینکه هیجان انگیز و جالبه ، میتونه خطرساز و پر از مشکل باشه ...
اگر مانده بودی تو را تا به عرش خدا می رساندم
اگر
مانده بودی تو را تا دل قصه ها می کشاندم
اگر
با تو بودم به شبهای غربت که تنها نبودم
اگر
مانده بودی ز تو می نوشتم تو را می سرودم
مانده
بودی اگر نازنینم
زندگی
رنگ و بوی دگر داشت
این
شب سرد و غمگین غربت
با
وجود تو رنگ سحر داشت
با
تو این مرغک پرشکسته
مانده
بودی اگر بال و پر داشت
با
تو بیمی نبودش ز طوفان
مانده
بودی اگر همسفر داشت
هستی
ام را به آتش کشیدی
سوختم
من ندیدی ندیدی
مرگ
دل آرزویت اگر بود
مانده
بودی اگر می شنیدی
با تو دریا پر از دیدنی بود
شب
ستاره گلی چیدنی بود
خاک
تن شسته در موج باران
در
کنار تو بوسیدنی بود
بعد
تو خشم دریا و ساحل
بعد
تو پای من مانده در گل
مانده
بودی اگر موج دریا
تا
ابد هم پر از دیدنی بود
با
تو و عشق تو زنده بودم
بعد
تو من خودم هم نبودم
بهترین
شعر هستی رو با تو
مانده
بودی اگر می سرودم
مانده
بودی اگر می سرودم
مانده
بودی اگر نازنینم
زندگی
رنگ و بوی دگر داشت
این
شب سرد و غمگین غربت
با وجود تو رنگ سحر داشت
بعد از حدود دو سال همکاری با دوست عزیزی که مسئول وبلاگ " تلاطم " بوده و انجام چندین مصاحبه با شخصیت های مختلف سیاسی و مدنی ؛ تحلیل ها و مطالبی را انتظار داشتم در پاسخ ها ببینم که ندیدم . از آنجایی هم که در نقد نویسی پیشرفت قابل ملاحظه ای پیدا کرده بودم و در حوزه های سیاسی و مدنی به کارهای تحقیقی می پرداختم ؛ این عطش و حسرت بیشتر آزارم میداد . این شد که به همکارم پیشنهاد یک مصاحبه با خودم را دادم و او نیز استقبال نمود . امیدوارم مطالب ، تحلیل ها و پیشنهادات مطروحه در این مصاحبه ؛ بازخورد خوبی پیدا کرده و بتواند راهگشا و چاره ساز مشکلات پیرامون مان گردد :
...
- ... ما با سرعت عجیب و غیرقابل باوری به سمت اضمحلال فرهنگی پیش می رویم
...
- ... قدرت حاکم حاضر به ترک مسند و تحویل حکومت به مردم تحت هیچ شرایطی نیست و تا آخرین نفر ، آخرین سنت و آخرین گلوله در سنگر استبدادی خود باقی می ماند
...
- ... فضای خارج از کشور با تصوری که من داشتم و یا انتظارش می رفت ؛ بسیار متفاوت است ...
"" اپوزیسیون در تبعید ایرانی چاره ای جز اتحاد و هماهنگی ندارد ""
اصول پنجگانه ی J.A.P.E.L
کلیات
1 - تمام انسانها با هم برابرند و از حقوقی یکسان برخوردارند . هیچ کس بر حسب ثروت ، قدرت یا شهرت ؛ بر دیگری ارجحیت نداشته و نمیتواند خود را برتر و بالاتر بداند .
سطح دانش و آگاهی افراد در کنار حسن خلق و رفتارشان که از عناصر محبوبیت بشمار می آیند ؛ تعیین کننده ی درجه برتری انسانها از یکدیگر است .
این برابری مطلق ؛ بهترین و صحیح ترین تعریف برای واژه ی " عدالت " است .
2 - تمام حیوانات دارای حقوقی هستند که باید به آنها احترام گذاشته شود . حق حیات و داشتن یک زندگی طبیعی و همچنین مراقبت از بیماریها و صدمات ؛ توسط انسانها میبایست در نظر گرفته شود .
انسانها و حیوانات در کنار هم زندگی مسالمت آمیزی داشته و " طبیعت حیوانی " حقیقتی انکارناپذیر میباشد .
3 - جهان همواره میبایست در صلح و آرامش قرار داشته باشد . هیچگونه جنگ یا نزاعی با هیچ بهانه یا دست آویزی مشروعیت نداشته و واژه هایی مانند برتری نژادی و میهن پرستی کاملا منحوط است و تمام برنامه های تسلیحاتی که به بهانه ی دفاع انجام می گیرد محکوم باید گردد .
دنیای ما به هیچ چیزی بیشتر از " صلح " برای تداوم و پایداری ، نیازمند نیست .
4 - کره ی زمین تنها زیستگاه شناخته شده برای تمام موجودات هستی میباشد و مراقبت از آن وظیفه همه ی انسانهاست . حفظ محیط زیست ، سلامت آب و هوا ، در کنار احترام به تمام عناصر طبیعت ؛ از اهم وظایف انسانها به شمار می آید .
" زمین " باید به آیندگان سالم و شاداب تحویل داده شود .
5 - محبت و دوست داشتن برترین صفات انسانی ست که باید آنرا در سخاوت کامل همراه با انعطاف و عدم تمایز ابراز داشت .
" عشق " رمز پیروزی نسل بشر بر تمام کائنات است .

گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم
گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم
گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در
گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم
گفتا که تلخی های می ، گر نا گوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم
گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام
گفتم که من خود را در آن ، عریان تماشا می کنم
گفتا که از بی طاقتی ، دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغما گران ، باری مدارا می کنم
گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این ، من با تو سودا می کنم
گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
سیمین بهبهانی
گفتا ، گفتموقتی همسرم اولین پسرمون رو باردار میشه ، من 20 ساله و اون 18 ساله ش بود . هر دومون جوون و بی تجربه بودیم و شاید واسه ی پدر و مادر شدن خیلی زود بود . اما توو روزایی بودیم که عشق عمیق و زیادی بینمون حاکم بود و همین امر باعث شده بود که سرشار از محبت و شادی باشیم . هنوز سختی ها و مشکلات مسیولیت های زندگی گریبانمون رو نگرفته بود و یه جورایی سرخوش بودیم . پیمان ( پسر بزرگم ) درست توو روزای موشک بارون تهرون قرار داشت که به دنیا بیاد ، و به خاطرترس و هول هایی که همسرم داشت صلاح دونستیم که بره شمال به روستای مادریم و کنار خونواده ش باشه و اگه شرایط وحشتناک تهران ادامه داشت همونجا زایمان کنه که اتفاقا همینطورهم شد ؛ 17 اردیبهشت 67 توو زایشگاه کوثر آستانه بدنیا اومد و منم به محض اینکه خبردار شدم رفتم شمال . وقتی اون کوچولوی سرخ و سفید و بامزه رو دیدم از یه طرف شور و شعف عجیبی پیدا کردم و از طرف دیگه هول ورم داشت . انگار میدونستم که بزرگ کردن و پرورش یه بچه چقدر میتونه سخت و مسیولیت زا باشه .
فرصت های زیادی رو باهاش میگذروندم و بزرگ شدنش رو به خوبی تماشا میکردم . مشاهده ی رشدش و نطارت بر تربیت و آموزشش چیزهای زیادی بهم آموخت . یادمه اولین نقاشی هایی رو که میکشیدو از خطوط در هم و برهمی تشکیل میشد و یه اسمای عجیب و غریبی هم براشون میگذاشت نگه میداشتم و زمانی که یه نوجوون شد بهش دادم و خیلی لذت برد . بخصوص کلمه ها و واژه هایی که تازه میخواست یادشون بگیره ونمیتونست درست ادا کنه ؛ خیلی مضحک و خنده دار از آب در میومدن و بعدها سوژه های خوبی شدن واسه ی غش غش خندیدنش .
عاشق انگولک کردن و خراب کردن اسباب بازی هاش بود و میخواست بدونه که توشون چیه یا مثلا چه جوری کار میکنن و تشویق من و خونسردیم در مقابل این همه خرابکاری باعث شد که رشته ی فنی رو واسه ی ادامه ی تحصیل انتخاب کنه و تا سطح فوق دیپلم هم پیش بره .
10 سال بعد تر ؛ بارداری پسر دومم بدون برنامه ریزی و کاملا اتفاقی پیش اومد . وقتی متوجه این امر شدیم به اتفاق تصمیم گرفتیم که حفظش کنیم و خودمون رو آماده ی داشتن یه بچه ی دیگه کنیم . روز اا اسفند 77 در تهران به دنیا اومد . پارسا ( پسر کوچیکم ) هم مثه داداشش سرخ و سفید بود و البته خیلی هم نوزاد آرومی بود . پیمان با توجه به تفاوت نسبتا بالای سنش با اون ؛ خوب تونست باهاش کنار بیاد و تقریبا هیچ وقت ما دعوا و قهر و درگیری بین اونا رو ندیدیم . من و همسرم مسن تر و باتجربه تر شده بودیم . با اینکه مشکلاتمون زیادتر شده بود اما چیزی واسه ی بچه هامون کم نمیذاشتیم . من در حین دیدن و تجربه بزرگ شدن پارسا چیزای تازه تری پیدا میکردم که قبلن ها متوجه شون نبودم . پارسا هم بچه ی آروم و بی آزاری بود . خجالتی و کم صحبت اما خیلی خوش زبون و مهربون .
عشق من به پیمان به دلیل بزرگ شدنش کم کم نهفته میبایست می موند اما الین عشق به پارسا علنی و محسوس بود . اون هم به من خیلی عادت کرده بود . وقتی میومدم خونه مشکلات بیرونم رو که خیلی هم زیاد و طاقت فرسا بودن کناری میذاشتم و به جفتشون میرسیدم .جواب دادن به سوالای بی شمارشون ، بازی کردن باهاشون و عشق ورزی و اظهار محبت بهشون .
همسرم کدبانو و مادری نمونه بود اما حوصله ی کمتری برای سر و کله زدن با بچه ها داشت و من این خلا رو پر میکردم .
وقتی به اون روزها برمیگردم میبینم عشق به فرزند هم خیلی عجیبه . باهات قهر میکنن ، سرت دادمیکشن ، خطا و لج بازی میکنن ، گاهی فراموشت میکنن ، ازت دور میشن ، باهاتون اختلاف سلیقه و عقیده ی زیادی پیدا میکنن ، و یه موقع هایی یادشون میره که براشون چیکار کردی ... اما تو همچنان عاشقشونی . به راحتی از اشتباهاتشون میگذری وهمچنان حاضری از خودت براشون بگذری .
عشق به فرزند رو باید پدر یا مادر بشی تا برات قابل حس باشه . همه ی وجودت لبریز از فداکاری و ایثار میشه . از خود گذشتگی در حد اعلای خودش . عجیبه ولی واقعا میتونی از همه چیزت بگذری تا براشون بهترین ها پیش بیاد و در آرامش و سلامتی به سر ببرن ...
من متاسفانه از این حس و نعمت محروم شدم . به خاطر اشتباهاتی که سهم منه توو این قصه ؛ ناراحتم و خودم رو سرزنش میکنم . چون نمیتونم کنارشون باشم ، ازشون مراقبت کنم و بهشون برسم ...
قطعا از اولین تجربیات بشر دیرینه ، احساس خواب و خوابیدن بوده . کیفیتش رو باید باستانشناسان و مورخین توضیح بدن که خواب در ابتدا چگونه بوده ، در چه مکانهایی صورت می گرفته و اساسا زمانش چقدر بوده .
خواب هم یه غریزه ی مشترک بین همه ی موجودات عالمه که وجودش الزامیه و نبودش مشکل ساز . بعضی از موجودات خیلی کم و بعضی هاشون خیلی زیاد میخوابن . اما آدما خوابشون متوسطه ، غالبا شبها میخوابن و چیزی حدود شیش تا هشت ساعت از شبانه روز رو شامل میشه .
خوابیدن در اصل زمان استراحت روح ، فکر و جسمه که تقریبا همه ی اعضای بدن و حتی سلول های همیشه فعالمون کمی استراحت میکنن و انرژی میگیرن واسه ی فعالیتهای بعدی .
توو خواب چند فاکتور از اهمیت زیادی برخورداره . چن ساعت بخوابیم ؟ چطور و با چه کیفیتی بخوابیم ؟ و چه مواقعی نخوابیم و با حسش مقابله کنیم چون میتونه جونمون و سلامتیمون رو به خطر بندازه ...
مثه خوابیدن به هنگام رانندگی ، توو میدون جنگ و حین نگهبانی ، در مکان پرخطر از نظر حمله ی حیوانات وحشی و آدمای از اونا وحشی تر و از این دست .
همچنین پدیده هایی در خواب هست که بهتره اونا رو بشناسیم و کیفیتشون رو در مورد خودمون پیدا کنیم ؛ مثه رویا ( خوابای خوب ) ، کابوس ( خوابای بد ) ، خر و پف ، و تعبیر خواب های صادقه .
خواب بین ما آدما از نظر عمق یا سطحی که داره ؛ هم متفاوته . کسانی هستن که خوابشون خیلی عمیقه بطوری که اصطلاحا میگن اگه بغل گوشش شیپور بزنی یا توپ در کنی ککش نمیگزه و در مقابل افرادی که خواب بسیار سبکی دارن و با کوچکترین صدا بیدار میشن و گاهی هم از خواب میپرن .
طبق روال این سری نوشته هام ؛ به سراغ این غریزه در خودم میرم و شناختم رو از این حس با دیگران به اشتراک میذارم :
- من مدت زیادیه که خوب و زیاد نمیخوابم و به دلیل مشکلات و گرفتاری هایی که توشون غرقم آرامش کمتری توو خواب دارم . واسه همین تاحد ممکن کنترل شده و با برنامه ریزی میخوابم .
- بیشتر از اینکه زیرم واسه ی خواب مهم باشه ؛ بالش یا زیرسریم خیلی مهمه . باید نرم و نه کوتاه و نه بلند باشه . به خاطر دیسک و کمردرد مزمن و البته خفیفی که دارم بهتره تشکم کمی سفت باشه .
- مکان خوابم بهتره کمی خنک باشه تا خیلی گرم . و حاضرم هرکای بکنم تا به دور از مگس و پشه بخوابم .
- تقریبا هر ساعتی که بخوابم ؛ صبحش زود بیدار میشم . و البته به کیفیت خوابم بستگی داره اما اکثر اوقات صبحا سرحالم .
- بدبختانه بیشتر خوابای من از جنس کابوسن ولی خوب رویاهای قشنگی هم میبینم . همینطور خوابای صادقه ای که تعبیرشون توو زندگی معمولیم منعکس میشه زیاد دارم .
- خوابم در شروعش خیلی عمیقه . یعنی اولا وقتی خوابم بگیره توو زود میخوابم ؛ طوری که نور مکان خواب یا سر و صدا نمیتونه عامل نخوابیدنم بشه . ولی بعد از یک تا حداکثر دو ساعت ، خیلی سبک میشه و با کوچکترین صدا یا تکونی بیدار میشم و دیگه تا صبح خواب کامل و عمیقی نخواهم داشت .
- خوب مثه اکثر آدما ؛ خوابیدن کنار کسی که دوسش دارم یا عاشقشم رو خیلی میپسندم . اون موقع ها که پسرم میومد کنارم میخوابید بغلش میکردم و ماساژ و نوازشش میدادم تا بخوابه و این به من خیلی میچسبید یا طی بیست سال زندگی مشترک از درآغش گرفتن همسرم و کنارش خوابیدن و نوازش کردن لذت زیادی میبردم که ای ن نعمت ها دیگه ازم گرفته شده و سالهاس که تنها میخوابم ...
- جدیدا و مدتیه که کمی خروپف میکنم گرچه برای کسایی که نزدیک من میخوابن خیلی آزاردهنده نیست ولی عیبیه که جالب نیست وباید سعی کنم رفعش کنم
- زیاد این ور اون ور میشم و برعکس زمون جوونیام خیلی آروم و بی حرکت نمیخوابم . بیشتر روی پهلوی راستم دراز میکشم و اگه بشه دوست دارم رو شکم بخوابم و کمی هم خودمو جمع کنم تا حدی که زانوم بیاد نزدیک سینه م .
J.A.P.E.L چیه ؟
...بعد از فراز و نشیب های فراوون روزگار نامراد و ناسازگار ، در شرایط ناهنجار داخلی به لطف حاکمان نالایق و ناآگاه واوضاع نابسامان و در هم ریخته ی دنیای ما ؛ من به پنج اصل برای زندگی بهتر ، آرامش بیشتر ، امنیت واقعی و رضایت مطلوب تر رسیدم .
خیلی روشون کار کردم و تجزیه و تحلیلشون همیشه با من و با ذهنم همراه بودن . با دانسته ها ، یافته ها و تجربیاتم و همچنین با استعدادی که در طبقه بندی اطلاعات بدست آورده بودم ؛ پنج کلمه از توشون درآوردم و از ترکیب حروف اصلی شون به واژه ی japel رسیدم .
| 1 |
2
|
3
|
>>
|